گوش کن , دورترین مرغ جهان می خواند
افشان تو نکن مو را تو شانه بزن شانه / دیوانه شدم آری دیوانه ی دیوانه کوچه پیدا و تو پیدا نیستی شک ندارم که ندانم کیستی کوچه خیس و صورتم تر می شود ای جواب هر معما چیستی؟ این چهار پاره در اواخر اسفند و اوایل بهار سرودم البته هنوز کامل نشده: من منتظرم آمدنت طول کشیده این دل غم هجران تو بر کول کشیده تو نازی و من زاده دریای نیازم درویشم و دل شانه به کشکول کشیده بر دوش ندارم من دیوانه گناهی مژگان تو صف در صف و پیکان سپاهی چشمان تو دل را ز همه خلق ربوده من بی تو چه دارم به جز اندوهی و آهی تو مهره بازی مرا دست گرفتی من کوه غمم باز مرا پست گرفتی در شهر خبر نیست از این حال پریشان ای زاهد ناشی تو مگر مست گرفتی؟ از صحبت مردم نکشم رنج و عذابی ای وای به من وای به این خانه خرابی با چشم سیاهت تو ربودی دلکم را از چشم سیاهم بچکد باده نابی من پند نمیگیرم از افسانه فرهاد من زجر کشیدم تو ولی برده ای از یاد با گرز نگاهت دل دیوانه فروریخت صد ناله از این درد هزار حنجره فریاد وقتی که نباشی دل من تاب ندارد در نیمه ی شب چشم ترم خواب ندارد گفتم که مرا آب حیاتی تو, چرا پس اینجا همه اش خارو خس است آب ندارد؟ . . . . . این شعر سروده ی همین اواخرمه: سایه ای بر زندگی افکنده است دل از این دنیا دلش را کنده است در مسیر رفتن اما , سنگ بود چاره اما جای گریه, خنده است بعد چندین ماه وقفه میخوام دوباره وبلاگمو فعال کنم. با عذرخواهی از همه منتظر نظراتتون هستم بعضی وقتا کاغذو قلم که دستم نباشه تویه گوشیم شعر میگم یعنی اونجا یادداشت میکنم این شعر از همون شعرای توی گوشیه: به پنداره تو آسمان آبی است نمیدانی این دل چه طوفانی است نمیدانی این صورت خنده رو برای نگاه تو ارزانی است آسمان پر ز غم است , سوز سرما در راه شب این دهکده تلخ, کودکان چشم به ماه بی فروغ است زمین بی درخشش مهتاب عکس ماهی هم نیست امشب انگار به چاه همه جا تاریکی , غم جان می کشدم تو مرا یاری کن , در شب تلخ و تباه ناگهان شب لرزید,سوی مشرق پیداست کور سویی ز امید , کهربایی بر کاه همه جا رنگین شد , آسمان آبی تر دور شد از همه کس ظلم و جور بدخواه قمریان از یکسو , شاپرک سوی دگر عندلیبان به صدا , بلبلان هم گهگاه این شعرو بهار90 گفتم. ممنون از حضورتون این شعر حمید مصدق رو شاید 4, 5 سال پیش که یک کتاب خیلی کهنه از حمید مصدق به دستم رسید برای اولین بار خوندم. واقعا برام شعر دلنشینیه. البته منبع شعر سایت shereno.com. سایت خوبیه بهش سر بزین : تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال هاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت این شعری که الان میخوام بذارم از روی یکی از شعرای معروف حافظ تقلید کردم ونوشتم راستش اول شعر حافظو خوندم بعد شروع کردم به اینکه بجای مصرع اول خودم سرودم ومصرع های دوم رو همونایه حافظو گذاشتم. بعدش به فکرم رسید که مصرع های دوم رو هم خودم بگم و فقط آخرهای مصرع های دوم رو از حافظ قرض بگیرم البته تقریبا سعی کردم همون مضمون رو برسونم. زمستان 89 این کار رو سرودم: ما از جهان گریزان, ما قصدمان شکایت گر طالب شرابی گویم تو را حکایت از درد ناله کردن, دیگر چه سود کامشب سرها به باد میرفت بی جرم و بی جنایت هر عجز و لابه امشب سودی دگر ندارد شاید در این حقارت از تو رسد حمایت حق را گرفته بودیم, از چنگمان برون شد حالا که گم رسیدیم شاید رسد هدایت خونابه راه افتاد , مانع نشد نگارم من از نگارو مستی دارم بسی شکایت راه کج است و افسون در راه مستقیم است حالا من و تلاطم وین راه بی نهایت خیر از جهان ندیدیم گاهی تو دلبری کن قلب و دلی شکسته تا کی رسد عنایت ما همچنان نبازیم این خرقه ی می آلود حتی اگر کج افتد خاک رهت ز غایت فریاد زد ز عشقت حافظ در این تقابل زین رو بخواند قران در چهارده روایت این شعر رو بهمن ماه 88 گفتم یادم نمیاد که برای چی شاد بودم که محتوای این شعر شاده. بالاخره آدم بعضی وقتا هست که خوشحاله و اگه اونموقع بشینه شعر بگه خوب غم توی شعرش کمتر دیده میشه : شوخی میکنی با من, با من میکنی بازی نوری به دلم تابید از بس که تو می نازی غم های جهان ما را ,گویی که ز یادش برد شادی همه اطرافت,تا کوک همین سازی در قعر زمین بودم , در ظلمت و تاربکی وقتی که تو را دید , دیدم تو چه پر نازی سوی تو خرامیدم , با حال پر از امید تا غم بشود دورم , تا یاد برم ماضی نوری به تنم افتاد , از قامت رعنایت بی هوش از آن نور و , آهنگ هم آوازی چشمت نگهی کردو غمها همه شادی شد گفتی که همین حالا وقت است که جان بازی این چشم و همان گیسو آموخت برای من خندیدن و رقصیدن , آموزش پروازی پریدن و جان دادن کاریست بسی دشوار اما تو اگر باشی سهل است که دل بازی دیوانه و مدهوشم من رقص کنان آیم هم من پرم از بودن هم تو شده ای رازی اینطور که میگن سهراب از عرفان بودایی تاثیر زیادی گرفته این شعر که در هشت کتاب سهراب هم به صورت انگلیسی "bodhi" نامگذاری شده از مجموعه ی شرق اندوه سهراب انتخابش کردم. خود من به جز صدای پای آب سهراب (که با این شعر به طور جدی با سهراب آشنا شدم) سه مجموعه کتاب سهراب رو خیلی دوست دارم : "حجم سبز" "مرگ رنگ" و "شرق اندوه" که این شعر هم از این مجموعه آخر انتخاب شده امیدوارم لذت ببرید: آنی بود, درها وا شده بود. برگی نه, شاخی نه, باغ فنا پیدا شده بود. مرغان مکان خاموش, این خاموش, آن خاموش, خاموشی گویا شده بود. آن پهنه چه بود: با میشی, گرگی همپا شده بود. نقش صدا کم رنگ, نقش ندا کم رنگ, پرده مگر تا شده بود؟ من رفته, او رفته, ما بی ما شده بود. زیبایی تنها شده بود. هر رودی, دریا, هر بودی, بودا شده بود. نیمه اول دی ماه 88 این شعر رو گفتم نزدیکای تولدم البته ربطی به تولدم نداره این شعرو توی حال و هوای پشت کنکور بودن گفتم شاید اون حالو هوا بی تاثیر نبوده باشه : ای تشته تر از کویر و هامون , دل خسته تر از فراق یاران با تو که نمی توان رسیدن, بر اوج بلند کوهساران با بلبل خوش چو می نشستی, از یاسمنش دریغ کردی ای دشمن این راه خدایی, با ما منشین به جای باران راستش برام سخته وقتی میخوام شعرهامو بزارم کدومشونو انتخاب کنم.چون تازه وبلاگ راه افتاده فک میکنم هنوز زوده که شعرایی که گفتم وخودم بیشتر دوسشون دارم رو بزارم البته نه اینکه این شعرمو دوست ندارم نظرتونو بگین شاد میشم: این کلید دست من ابواب را وا میکند این سر اندر سینه ام رازی هویدا میکند گر گویم آن راز خفی آتش رسد بر آسمان آن گاه بازم این زبان پنهان و پیدا میکند ساقی مرا یاری بکن بر جان من جامی بریز که امروز این جان خدا حیران و شیدا میکند سوی خدا من میکشم با بوی موی عاشقان هر آدمی آنجا رود لیلا و لیلا میکند صد رنگ ها را میکشم با خود به آنجا می برم من خود همی دانم که او صدها چه یکتا میکند آذر89 این شعرو بعد سحر , همین دیروز گفتم البته کوتاهه شاید بعدا ادامش دادم : در حریم بودن ما , خارها / گردن اسب زمان افسارها پای نادانی درون کلبه ها / بین ما , تا بیکران دیوارها عاطفه از یاد ما کم میشود / تا که ما خط میکشیم هنجارها قطره ای بهر دل ما می چکد / پلک ما هذیان گیج کارها در تسلسل , ما همه گم میشویم / گفته بودم من شما را بارها آغاز این شعر سهراب سپهری عزیز رو خیلی دوست دارم آهنگ این شعر هم برام خیلی دلنشینه امیدوارم شما هم خوشتون بیاد: مانده تا برف زمین آب شود / مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر / ناتمام است درخت / زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ درباد / و فروغ تر چشم حشرات / و طلوع سر غوک از افق درک حیات / مانده تا سینه ی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید / در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد / و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف / تشنه ی زمزمه ام. / مانده تا مرغ سرچینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد. / پس چه باید بکنم / من که در لختتر ین موسم بی چهچه ی سال / تشنه ی زمزمه ام؟ / بهتر آن است که برخیزم / رنگ را بردارم / روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم این دو بیتی رو خودم سرودم : منتظر زنگ درم , منتظر صدای تو / منتظر گم شدنم , در انحنای نای تو هر شب و هر روز خدا , صدا, صدای گریه شد / گوش دلم نمی شنید صدای خنده های تو سروده شده در آذر 88 من به شدت عاشق سهراب سپهری هستم و انتخاب یکی از شعرهاش برای شروع کار سختی بود این شعر سهراب علاوه بر ریتم خوبی که داره از لحاظ بار معنایی هم برام خیلی مهمه و بخشهای زیادی از این شعر رو میشه به عنوان تک جمله های زیبا ازش استفاده کرد چون عنوان وبلاگم اینه با این شعر شروع میکنم : گوش کن , دورترین مرغ جهان می خواند شب سلیس است , و یکدست , و باز. شمعدانی ها و صدادارترین شاخه فصل , ماه را می شنود پلکان جلو ساختمان, در فانوس به دست و در اسراف نسیم , گوش کن, جاده صدا می زند از دور قدم های تو را. چشم تو زینت تاریکی نیست. پلک ها را بتکان, کفش به پا کن, و بیا. و بیا تا جایی, که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام ترا, مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند. پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق , تر است.
شاخص ,دل پر غم بود آمار غلط داری / هر سال فزون تر شد این ارزش سالانه
آوار شده دنیا روی سر قلب من / آواره شدم بی تو بی خانه ی بی خانه
ای همدم دیروزی تو ماه شب و روزی / در عشق نمی سوزی قلبت شده بیگانه
در حال نبردم من پیروز تویی اما / باید بکشم امشب یک نقشه ی جانانه
در شهر قدم میزد , با ناز, پرنسس وار / باید بدهم تغییر این شهر حقیرانه
آنقدر که زیبایی باید که بسازم من / در حد کمالاتت یک کلبه ی شاهانه
ای زخم زبان هایت برنده تر از اره / این اره فرو رفته دندانه به دندانه
دریای دلم گشته بارانی و طوفانی / دریا به تو می نازد ای دختر دردانه
| Design By : Pichak |
